/ 9 نظر / 18 بازدید
لیلی

گاهی چاره ای نداری گاهی تنها راه رفتن است ... (ولی من حاضرم بروم ... با همه ی خسته راه بودنم با همین قدم های کشیده کشیده و کت نیمه افتاده روی شانه و.... این جاده ی محو )

محسن

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

سارا

لایک به کامنت لیلی و جواب امیر

مریم

ممنوم از حضورت تو وبلاگم موفق باشید[گل]

دوستم گم شده است

مطمئنی دانشجویی؟ حالا که خسته ای گربه ای آمده است در حوالی همین تریای سابق هیچ نمی‌خواهد، فقط می‌گوید: پس دوستت کو میو... میو...

رهـاااا...!

در جایی باید دم زد حرف كه نه فریاد زد در جایی باید دم زد اما نقطه می گذاریم... در كشاكش ثانیه هایی كه می جنگیم با سرنوشت با هرچه باید و نباید نقطه می گذاریم ... در شروع حرف ناگفته ای كه تاابدالدهر ناتمام می ماند نقطه می گذاریم ... در آغاز سلام پایان ناتمام خدانگهدار نقطه می گذاریم... به جای واژه های زندگی نقطه سرخط ... گاه بند افكارم تحمل وزن این نقطه ها را ندارد نقطه می گذاریم ................................

وحید

اگر یکی دو قدم مانده باشد چه؟ حاضری با همین وضع «برسی»؟

سلمان محمدی

سلام. جالب بود. وجودگرایانه (اگزیستانسیالیستی) بود. یاد "وقتی نیچه گریست" افتادم.