چند روایت معتبر

×××

مجموعه داستان کوتاه / مصطفی مستور  

×××

   «چند روایت معتبر»، شامل مجموعه ای از داستان کوتاه های مصطفی مستور است. داستان هایی با مضامین و توصیفات خاص و مملو از اسامی گوناگون. نام های مهجوری چون کسری، سایه، یاقوت، ملول، نوذر و ... - که در سرار کتاب با آن مواجهیم - بیش تر و پیش تر از آن که بخواهند شناسنامه ی شخصیت های داستان باشند؛ نمایانگر خصوصیات و نقش آنان در اثرند.

   نویسنده در این مجموعه داستان ها خود را به استفاده از یک زاویه ی دید یا یک گونه ی روایت محدود نمی کند. در داستان اول - چند روایت معتبر درباره ی عشق - از زاویه ی دید غیر معمول دوم شخص استفاده می کند و در داستان آخر - کشتار - سیر ماجراها را با آوردن متن چند نامه که بین مرد و زنی رد و بدل شده پیش می برد. در داستان «مصائب چند چاه عمیق»، چندین قصه همزمان شروع می شود و فضای هرکدام یکی پس از دیگری با ریتم تندی برای خواننده روشن می گردد. شاید نقطه ی مشترک همه ی این خطوط داستانی، غم باشد. غمی که اگر در فضای نوشته هم بروز چندانی نداشته باشد، در پایان برای خواننده به وجود خواهد آمد.

در انتها مطلبی از سایت همشهری آنلاین1 در معرفی نویسنده آمده است:

"مصطفی مستور در سال 1343 در اهواز به دنیا آمد

وی در سال 1367 در رشته مهندسی عمران فارغ‌التحصیل شد.

مصطفی مستور نخستین داستان خود را با عنوان دو چشمخانه خیس در سال 1369 نوشت و در مجلهٔ کیان به چاپ رساند.

وی نخستین کتاب خود را نیز در سال 1377 با عنوان عشق روی پیاده‌رو که شامل ۱۲ داستان کوتاه بود منتشر کرد.

برخی از آثار مصطفی مستور:

    * روی ماه خداوند را ببوس (رمان) ۱۳۷۹، نشر مرکز، برگزیده جشنواره قلم زرین

    * چند روایت معتبر (مجموعه داستان) ۱۳۸۲، نشر مرکز

    * استخوان خوک و دست‌های جذامی (رمان) ۱۳۸۳، نشر مرکز

    * حکایت عشقی بی‌قاف، بی‌شین، بی‌نقطه (مجموعه داستان) ۱۳۸۴، نشر چشمه

    * عشق روی پیاده‌رو (مجموعه داستان) ۱۳۷۷، نشر رسش

    * من دانای کل هستم (مجموعه داستان) ۱۳۸۳، انتشارات ققنوس

    * من گنجشک نیستم (رمان) 1388، نشر مرکز

برخی از افتخارات مصطفی مستور:

    * برگزیده بهترین رمان سال‌های ۷۹ و ۸۰ جشنواره قلم زرین

    * برندهٔ لوح تقدیر از نخستین مسابقه داستان‌نویسی صادق هدایت

    * برندهٔ جایزه سوم مسابقه داستان کوتاه مجله ادبیات داستانی"

/ 2 نظر / 27 بازدید
محسن

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است درود بر مهندس امیر.

نازی

شاید اینطوری باشه که تو میگی