در سینه ‏ات نهنگی می ‏تپد!

 

   آدم ها، ماهی را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه. ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی‏ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.

   هیچ کس نمی‏تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد؛ تو چطور می‏خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می‏شود و وقتی دریا مختصر می‏شود و وقتی قلب خلاصه می‏شود و آدم، قانع.

   این ماهی کوچک، اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ بلورین، تَنگ و سخت خواهد شد و این آب، تَه خواهد کشید.

   تو اما کاش قدری دریا می‏نوشیدی و کاش نَقبی می‏زدی از تُنگ سینه به اقیانوس. کاش راه‏آبی به نامُنتَها می‏کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می‏زدی. کاش...

   بگذریم...

   دریا و اقیانوس به کنار. نامُنتَها و بی نهایت پیشکش. کاش لااَقل آبِ این تُنگ را گاهی عوض می‏کردی. این آب، مانده است و بو گرفته است. و تو می‏دانی آب هم که بمانَد می‏گندد، آب هم که بماند لجن می‏بندد.

   و حیف از این ماهی که در گل و لای، بِلولَد و حیف از این قلب که در غَلَط بغلتد!

 

عرفان نظرآهاری

/ 2 نظر / 4 بازدید
سارا

عااااااااااالی بود میشه منم اینو بذارم تو وبلاگم؟

محسن

سلام. خوبی امیر جان؟ من چند روزی پادگان بودم و اصلا به نت دسترسی نداشتم. دیروز اومدم. کامنتاتو دیدم. ممنون واسه زحمتی که کشیده بودی. خیلی کامل و جامع بود. این پستت خیلی زیبا بود. نوشته های خانم نظراهاری معمولا روان و زیبا هستند.