ماه گردون

این سوگِ بادهاست که هی زوزه می ‌کشند

در شهر، گرگ ‌ها به زمین پوزه می‌ کشند

 

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد

پهلوی نخل‌ های تناور کبود شد

 

تو می‌ رسی و فاجعه آغاز می ‌شود

درهای دوزخ از همه جا باز می ‌شود

 

بیهوده است موعظه در گوش مرده‌ ها

این شهر خواب رفته در آغوش مرده‌ ها

 

در گوش با صدای تو انگشت می‌ کنند

فریاد می ‌زنی و به تو پشت می‌ کنند

 

افکار مرده در سرشان خاک می‌ خورد

در خانه‌ اند و خنجرشان خاک می ‌خورد

 

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ

رد می‌ شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

 

رو می ‌شوی و پنجره ‌ها بسته می‌ شوند

سمت سکوت حنجره ‌ها بسته می ‌شوند

 

ماندی، کسی ندید تو را کوفه کور شد

شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف ‌کور شد

 

روی تن تو این‌ همه کرکس چه می ‌کنند

با تو سرانِ خشک مقدس چه می‌ کنند

 

حالا که از مبارزه پرهیز کرده ‌اند

خنجر برای کشتن تو تیز کرده ‌اند

 

شب می‌شود تو می‌ رسی و ماه می‌ رود

در آسمان کوفه، سَرَت راه می‌ رود

 

تصویر ماه را کسی از چاه می‌ کشد

شب رو به کوفه می ‌کند و آه می‌ کشد

مرحوم نجمه زارع

/ 4 نظر / 3 بازدید
آگهي كامپيوتر

http://www.niazmandi.com آگهي رايگان و تبليغات رايگان در سايت نيازمندي ايران

عابر

... با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید او را چنان فنای خدا بی ریا کشید حتی براش جای کفن بوریا کشید در خون کشید قافیه ها را ، حروف را از بس که گریه کرد تمام لهوف را اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت این بند را جدای همه روی نیزه ساخت "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بو

.

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود" اوکهکشان روشن هفده ستاره بود خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ... خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ... شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ... در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس شاعر کنار دفترش افتاد از نفس... سید حمیدرضا برقعی

آرش

عنوان تگت باحاله دیگرانه ها!