تمام شد

شیشه از دستش افتاد

همان جا کنار مرد زخمی

و نامرد چاقو هنوز در مشتش بود

***

چند سالی منتظر ماند

تا او را هم صدا زدند

از سلول تا پای صندلی راهی نیست

***

صندلی را ولی کشید

طناب را هم تیر

هجده سالش تمام شده بود

 

/ 5 نظر / 2 بازدید
آيدين

سلام وبلاگت واقعا عاليه به منم سربزن اگه موافق به تبادل لينک هستي منو به عنوان کجاست بگو لينک کن و سپس منو تو نظات با خبر کن در کل بهم سر بزن وب توپي داري خسته نباشي

عليرضا بوژمهراني

با سلام مجدد از راهنمايي شما بسيار سپاسگزارم. لينك مورد اشاره رو حذف كردم.

عابر

سلام. خیلی روئه! یکم زیر پوستی تر!

عابر

اینو یادم رفت! منظورم از کامنت قبلی(خاطرات سیرابی!) این بود: گول این کامنتا رو نخور! ××× ظاهرا زیر پوستی خریدار نداره! باید رو گفت!