فشار قبر

از غم غربت گرفت آیینۀ چشمم غباری

کآفتاب روشنم گویی نقاب از ابر دارد

 

این زمان، زندانیان بینی به ظاهر زنده اما

زندگی ،چون مرده، با آنها فشار قبر دارد

 

با خدا عهدی که بستیم اختیار افتاد و بشکست

زآن زمان، یک کاسه، گردون ادعای جبر دارد

 

یک خطای تیر، با ما پنجۀ ببری شد، آری

این قمار عشق ما حکم شکار ببر دارد

 

آفرینش را مسائل، بس که لاینحل و بغرنج

نی جوابش جَفر داند، نی جوابش جبر دارد

 

پایه های کلبۀ من چون دلم لرزان و ریزان

لیکن اصطبل فلانی پایۀ استبر* دارد

 

این خمار خاکساری در خم و خمخانۀ ماست

خمرۀ کبر و منی را ارمنی و گبر دارد

 

شهریارا، صبر فرماید طبیب عشق لیکن

صبر ما هم طعم تلخی چون گیاه صبر دارد

* ستبر

محمدحسین بهجت تبریزی

/ 1 نظر / 11 بازدید
محب ولایت

سلام و چه زیبا سروده است خداوند غریق رحمتش گرداند