جمعه ها

نوجوان در حالی که خمیازه می کشید

زمزمه می کرد:

(یابن الحسن روحی فداک! متی ترانا و نراک؟!)

پیرمردی که کنار دستش بود آرام به پشت حاج آقای جلوییش زد و آرام تر گفت:

«حاج حسن آقا!  پس این صبحونه رو کی میارن؟ مردیم از گشنگی»

حسن آقا که تازه چرتش پاره شده بود، کتاب دعا را از روی سرش برداشت

گچ ستون را از روی کتش پاک کرد و گفت:

«هنوز مونده حاجی! این جا هر موقع نونوایی دیر پخت می کنه دعا رو لفتش می دن»

***

آقایی آمد دم در

نگاهی انداخت

این جمله را گفت و رفت

«این جا هم مثل بقیه ی جاها منتظر ما نیستند. شاید جمعه ی بعد کسی پیدا شود»

 

 

/ 7 نظر / 2 بازدید
فرشادمهر

حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود! قیصر امین پور

سارا

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی قشنگ بود به شدت فاز داد

عابر

سلام. به قول یه بنده خدا، سه تا راه حل بیشتر نیس: اثاث کشی هجرت طلاق ... چه زود اثاث کشی کردی!

سارا

سلام نه .شعرای خودم نیست فقط نمی دونم شاعرشون کیان

عابر

سلام حالا دیگه ما شدیم حاج آقا؟!!! پسر! منم مثل خودت ریاضی خوندم. ما باید محاسبه کنیم. ریاضی شیرینترین و بهترین و باحالترین و کاربردیترین و خلاصه همه چیزترین درس دنیاس! دنیا روی ریاضی سوار شده. یکی از مهمترین و قشنگترین مباحث ریاضی احتمالاته. احتمالات رو فراموش نکن!میخواستم کلی نصیحتت کنم اما بیخیال! نه من حالشو دارم و نه تو گوش شنوا! تازه آخوند هم نیستم که روضه بخونم برات! هر کسی باید خودش راهشو پیدا کنه. به هر حال سر همه کلاه میره. فقط رنگ و اندازش فرق می کنه! ××× در ضمن بی خبر نرفتم. رفتم بشینم درس بخونم. اگه بخونم! برمی گردم.

یه دوست حس هفتمی

سلام.اولین باره که وبلاگتونو میبینم.خیلی جالب بود.بعضی مطالبتون چند لحظه ای آدمو به تامل وادار میکنه...موفق باشید.[دست]

یه دوست حس هفتمی

اینقدر محو مطالب بودم که یادم رفت بگم فکر نمیکنید اگه وبلاگتون یکم از سادگی در بیاد جالبتر میشه؟