روی ماه خداوند را ببوس

- زل می زنم به فنجان های چای، به قاشق های کوچک توی سینی و به شیشه های شیر که حالا مثل آدم هایی که سرشان را بریده اند کنار هم ایستاده اند و جیکشان در نمی آید.

- می گوید: «سلام یونس، کجایی پسر؟» لبخندی می زنم و شیشه ی ماشین را پایین می آورم. به چراغ راهنمایی اشاره می کنم و می گویم: «پشت چراغ قرمز.» بعد یکی از بی خاصیت ترین سؤال های تمام عمرم را از او می پرسم: «چه خبر؟»

×××

برگزیده جشنواره قلم زرین

×××

   «روی ماه خداوند را ببوس» نام رمانی است از نویسنده ی معاصر، مصطفی مستور. کتابی که دومین کار داستانی او بعد از مجموعه داستان «عشق روی پیاده رو» به حساب می آید. این اثر که بارها تجدید چاپ شده توانسته جایزه ی برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین را به عنوان بهترین رمان سال های 1379 و 1380 از آن خود کند.

   داستان پیرامون چند شخصیت محدود - که نام های آن ها مثل یونس، مونس، سایه و ... غالبا در آثار بعدی نویسنده نیز وجود دارند - می چرخد. یونس که دانشجوست برای پایان نامه اش روی پرونده ی محسن پارسا کار می کند. انسان دانشگاهی موفقی که به علتی نامعلوم با پریدن از ساختمانی چندطبقه اقدام به خودکشی کرده است.

   نویسنده در مسیر داستان به موضوعاتی مانند فضای دادگستری ها، بازار داروی ناصرخسرو، تن فروشی زنان، بیماران روانی و ... اشاره می کند و سوالات و دغدغه هایی دینی- فلسفی را مطرح می نماید. یکی از ویژگی های نثر این اثر استفاده از افعال مضارع اخباری است که شاید در داستان نویسی امری غریب باشد. این ویژگی به همراه دیگر مشخصه های قلم مستور آن قدر جاذبه دارد تا خواننده ی کم حوصله را وادار به تمام کردن کتاب نماید.

روی ماه خداوند را ببوس در «بارش»

/ 7 نظر / 13 بازدید
محسن

سلام امیر جان. خوبی؟ به به میبینم که از مصطفی مستور مطلب گذاشتی. ایشون بی نظیرند. البته کتاباشون مخصوصا شاهکار روی ماه خداوند را ببوس.واقعا زیباست این کتاب. موفق باشی. عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد یا برآید چیست فرمان شما؟؟

سارا

سلام این کتاب فوق العاده ست. کارای مصطفی مستور رو عجیب دوست دارم

سارا

این یه قسمت از آخرای این کتابه که من خیلی ازش خوشم میاد ××× توی یکی از همین خونه ها همین نزدیکی ها دل یکی آتیش گرفته. از روی بوم هم که نیگا کنین میبینین که از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش میریزه بیرون . دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر . از ته یه خیابون دراز. مث یه سایه ی نگرانی . کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی . به من میگن چیزی نگو . نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش میگیره. دل یکی اینجا داره خاکستر میشه. کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی تو سینه ش و دل ش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی ش سر جاش . واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه .یکی داره تو چشات غرق میشه . یکی لای شیارای انگشتات داره گم میشه . یکی داره گر میگیره . دل یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه. میون این همه خونه که خفه خون گرفته ن یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه . یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودشو غرق کنه . یکی میخواد نگات کنه. نه میخواد بشنفتت . میخواد بپره تو صدات. یکی میخواد ورت داره و ببردت اون بالا

اطیلا

انسان خداست حرف من این است گر کفر یا حقیقت محض است این سخن انسان خداست این است حرف من. «شاملو»

آرش

نفهمیدم هدفش چی بود؟ چی میخواست بگه؟ تکنیک؟ و ...

سلام نظرت راجع به این عبارت چیه: آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم. ×××××××× خیلی جالبه! من اصلن نمی دونستم پستت از مستوره و اتفاقن از همین کتاب. دنیا چقدر کوچیکه.

محمد رضا محمدی مهر

مرسی که لینک دادی بهم خوب نوشتی تو تخصصی نوشتی من ساده و عامیانه من کارم فقط معرفیه نقد نیست ولی نقد ها رو هم می خونم فقط به خدا مشکله خدا معضلی به نام خدا اشاره نکردی به نظر من اگه روی این بیشتر تمرکز می کردی حتی یه پاراگراف حتی به جای اون تیکه دکتر پارسا و خودکشی خیلی بهتر بود ! بازم ممنونم