مهمانسرا

مهمانسراست خانه‏ی دنیا که اندرو / یک روز این بیاید و یک روز آن رود «جلال‌الدّین همایی (سنا)»

جمعه ها

نوجوان در حالی که خمیازه می کشید

زمزمه می کرد:

(یابن الحسن روحی فداک! متی ترانا و نراک؟!)

پیرمردی که کنار دستش بود آرام به پشت حاج آقای جلوییش زد و آرام تر گفت:

«حاج حسن آقا!  پس این صبحونه رو کی میارن؟ مردیم از گشنگی»

حسن آقا که تازه چرتش پاره شده بود، کتاب دعا را از روی سرش برداشت

گچ ستون را از روی کتش پاک کرد و گفت:

«هنوز مونده حاجی! این جا هر موقع نونوایی دیر پخت می کنه دعا رو لفتش می دن»

***

آقایی آمد دم در

نگاهی انداخت

این جمله را گفت و رفت

«این جا هم مثل بقیه ی جاها منتظر ما نیستند. شاید جمعه ی بعد کسی پیدا شود»

 

 

پيام ها ()    + امیـــر ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧